چه فرقی می کند...وقتی گوشه ای...در کنار خاطره ای...
تشسته و به فصل ها...و به رویاها ...و به برف ها...و باران های متلاتم مبنگرم...
هم چون پرنده ای که بال هایش شکسته ...و به آسمان می نگرد...
دیگرمگر فرقی هم میکند...که بخواهم بروم...و یا گوشه ای بمانم...
و به لغزش شبنمی که میچکد...بر گونه برگی...به تماشا بنشینم...